سيد محمد دامادى
39
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
عمرو گفت : به چه مناسبت اى پسر برادر ؟ به خدا من نمىخواهم ترا بكشم . على به وى گفت : به خدا سوگند من مىخواهم ترا بكشم . عمرو بر سر غيرت آمده ، از اسب پياده شد و آن را پى كرد و ضربت شمشيرى به گونهء اسب نواخت و در برابر على قرار گرفت و پياده جنگيدند و جولان دادند و على او را كشت و سپاه آنها فرارى گشتند و بىباكانه از خندق مىگريختند . در اين هنگام سعد بن معاذ ، به قلعهء بنى حارثه كه از استوارترين دژهاى مدينه بود - مواجه گرديد و در حالى كه زرهء كوتاهى بر تن داشت به طورى كه ساعدهايش را نپوشانده بود و در دستش جنگ افزارى بود كه با آن سرسختانه مىجنگيد و چنين بر مىخواند : - اى حمل ( نام شخصى است ) اندك درنگى كن تا نبرد را ببينى / چون اگر مرگ فرا رسيده باشد - از آن بيمى نيست . مادرش كه با عايشه در دژ نشسته بود ، گفت : به ما بپيوند اى فرزند كه به خدا سوگند ، اجل تو فرا نرسيده است . عايشه گفت : اى سعد به خدا سوگند دوست مىداشتم كه زرهء سعد بلندتر از آن باشد كه هست . آنگاه تيرى بر ساعد سعد بن معاذ فرود آمد و رگى از ساعدش پاره گرديد . و صفيّه - دختر عبد المطّلب و عمّهء پيامبر - در فارع - دژ حسّان بن ثابت - كه وى با زن و فرزندانش در آن مىزيست - بود . مردى از يهوديان از محلّ مىگذشت و آغاز به گردش در اطراف دژ - نمود . صفيّه چون او را ديد گفت : بنى قريظه پيمانى را كه با رسول خدا داشتند - گسستند و اينجا كسى كه از ما دفاع كند - وجود ندارد و پيامبر و مسلمانان نيز با دشمنان در گيرند و هرگاه كسى به ما حمله كند - آنها از ما دفع شرّ نمىتوانند كرد . و به حسّان گفت : همانطور كه ملاحظه مىكنى اين يهودى در اطراف قلعه ، گردش مىكند و من به خدا سوگند - مطمئن نيستم كه او خبر ما زن و فرزندان را به يهود نرساند و پيامبر و يارانش نيز به ديگران مشغولند و از ما فارغ ، پايين رو و يهودى را بكش . حسّان گفت : اى دختر عبد المطّلب ، خدا ترا ببخشد - به خدا سوگند مىدانى كه من اهل اين قبيل كارها نيستم . چون حسّان چنين پاسخ داد و او را فردى بىمقدار يافت